على اكبر دهخدا

1067

امثال و حكم ( فارسى )

كوس شاه از فراز پيل زده * نه چو طبل عدوش زير گليم . ابو الفرج رونى . گاه طبلى زنم به زير گليم * گاه تيغى كشم به زير سپر . مسعود سعد . كوس قدر تو فوق و تحت فلك * خصم تو طبل مانده زير گليم . انورى . طبل بدخواه تو در زير گليم حادثه است * تا فلك زد بىنيازى را علم بر بام تو . انورى . سپيد مهرهء خورشيد و كوس چرخ تراست * به طبل زير گليم از چه گشته‌اى مغرور . كاتبى . رعد از آن طبل زد . به زير گليم * تا زند لاله خيمه در صحرا . سيف اسفرنك . بلى مه زند طبل زير گليم * چو خورشيد تابان شود در غطا . كمال اسمعيل . دهل به زير گليم اى پسر نشايد زد * علم بزن چو دليران ميانهء صحرا . مولوى . طبيب بيمروت خلق را بيمار ميخواهد . طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك * چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند . حافظ . رجوع به : طالب لعل و گهر . . . و رجوع به : از تو حركت . . . و رجوع به : آب كم جو . . . ، شود . طبيب مهربان از ديدهء بيمار ميافتد * ( عجب نبود اگر عاشق ز چشم يار ميافتد . . . ) طبيب يداوى الناس و هو عليل ، ( يا ) و هو مريض . نظير : پزشكى كه باشد بتن دردمند * ز بيمار چون بازدارد گزند . فردوسى . پزشكى كه خود باشدش زردروى * از او داروى سرخ‌روئى مجوى . سعدى ؟ پزشكى چون كنى دعوى كه هرگز * نيابد راحت از بيمار بيمار . ناصر خسرو . كى شود هيچ دردمند درست * زين طبيبان كه زار و بيمارند . ناصر خسرو . طبيبى كه پيوسته بيمار ماند * نشايد به بالين بيمار خواند . سبل گيرد آن ديده از آب‌شور * كه دارو ستاند ز كحال كور . امير خسرو . هست از جملهء عجايب دهر * لسن گنگ و اعمش كحال . از مقامات حميدى . و رجوع به : اگر بابا بيل زنى . . . ، شود . طبيعت دزد است ، ( يا ) طبيعت آدمى دزد است . آدمى بى التفات خود ديده‌ها و شنيده‌ها را پيروى و تقليد كند . تمثل : شما گويا نداريد اين مثل ياد * كه باشد دزد طبع آدميزاد . نظامى . شعر قبل عينا در شيرين فرهاد وحشى نيز هست . نظير : با بدان كم نشين كه درمانى * خوپذير است نفس انسانى . سنائى . طرب بر مردم است از عيد و غم بر گاو قربانى . * ( نكوئى بر دل است از دهر